تبليغاتX
برای تو می نویسم...

خسرو شکیبایی بازیگر محبوب من امروز چشماشو واسه همیشه بست. ساعت 1 ظهر بود که زدم کانال 2 یهو دیدم عکس بازیگری که من همیشه طرز صحبتو صداش رو خیلی دوست داشتم تو صفحه است اما چیزی رو که زیرش می خوندم باور نکردم. نوشته بود: خسرو شکیبایی در گذشت. باورم نمیشه. دنیا چقدر بی وفاست. چقدر بی ارزشه. باور نمی کنم. من که خیلی دوسش داشتم. همیشه تمام فیلم هاشو دنبال می کردم. واقعا حیف شد. به همه ی علاقه منداش تسلیت می گم.روحش شاد. بیاین واسه شادی روحش دعا کنیم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:53  توسط مترسک  | 
خدایا زن شدم تا بر سرم کوبند؟

خدایا زن شدم تاهر کجا دیدند لازم هست

به احساسم،به فهمم،

یا به قلبم زور گویند؟

خدایا زن شدم تا که مرا جنسیت دوم بدانند؟

خدایا زن شدم تا که پدر،همسر ، برادر

و از بدبختی ام مردان دیگر

مرا صاحب شوند و مالکم باشند؟

مرا زن آفریدی تا که ناموس همین مردان نامردت شوم؟

به جرم یک نگاه پاک و ساده،عاشقانه،بچگانه

همین مردان نامردت،به نام من

به جان یکدگر افتند و جان یکدگر گیرندو

روحم را بیازارند؟

نخواهم غیرت کور و تعصب های بیجا را !

همین هایی که می گویند : نادانی و احمق

همین هایی که می گویند : صلاحت را نمی دانی

همین هایی که می گویند : تو بنشین ساکت و خاموش

به جایت هر کجا لازم شود تصمیم می گیریم

همین مردان نامردی که ناقص عقل خوانندم

در اوج شور ناپاک هوسهاشان،

در اوج شهوت و لذت

مرا یک همنفس دانند

زبان ریزند و از من کام گیرند!

چرا قلب مرا سرشار از احساس آفریدی؟

که زیر دست و زیر پای این مردان نامردت شود خرد؟

نمی خواهم دگر قلبی پر از احساس و گرما را !

لطافت را به من دادی

که روحم را به زیر تلخی مشت و لگد گیرند؟

نمی خواهم لطافت را !

خداوندا ظریفم کرده ای تا آن که جسمم را

به زیر سردی باد کتک گیرند؟

نمی خواهم ظرافت را !

هراس از لکه ننگی به دامانم

مرا تا اوج بی شرمی و وحشت می برد پیش

نمی خواهم نجابت را !

چه کارم آید این چشمان شهلا

چون که باید کور و کر باشم؟

خدایا زن شدم ،

اما نمی خواهم که خر باشم !

خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نگاه من

شود یک تیر زهرآلود شیطانی؟

خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نیاز من به عشق

شود امیال نفسانی؟

خدایا زن شدم آخر برای شستن و جارو زدن؟

زاییدن و زانو زدن؟

خدایا زن شدم تا خدمت مردان نامرد تو را گویم؟

خدایا خوب می دانم که تو مردی- که نامردی

ببین با سرنوشت زن چه ها کردی، چه ها کردی!!!...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:10  توسط مترسک  | 

من گدای دوره گردم

 

اومدم دورت بگردم

 

 

یاخدا

 

 

ازدرخونت دست خالی برنگردم

 

 

این گدای دل شکسته

 

 

درخونتون نشسته

 

 

درخونتون نشسته

 

 

اینگدای دل شکسته

 

 

دل من مثل کبوتر

 

 

تویه سینم می زنه پر

 

 

درخونت می زنه در

 

 

قلب سوزان‚ دیده ی تر

 

 

دربسته وانمی شه؟

 

 

درد من دوانمی شه؟

 

 

درد من دوانمی شه؟

 

 

دربسته وانمی شه؟

 

 

بس که من خونه به خونه

 

 

دنبالت شدم روونه

 

 

دیگه جون توتن نمونده

 

 

شده عاشقت دیوونه

 

 

مگه آدم دل نداره؟

 

 

حق آب وگل نداره؟

 

 

حق آب وگل نداره؟

 

 

مگه آدم دل نداره؟

 

 

من گدایه دوره گردم

 

 

اومدم دورت بگردم

 

 

یاخدا

 

 

ازدرخونت دست خالی برنگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط مترسک  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط مترسک  | 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط مترسک  | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط مترسک  | 
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:38  توسط مترسک  | 
آن زمان که باران تازه تمام شده بود با عجله از خانه بیرون زدم تا بوی خاک باران زده را
با تمام وجود حس کنم ...
بوی خاک مستم کرد ار خود بی خود شدم قدمهایم کوتاه تر شد...
بوی خاک بوی تن تو و صدای همیشه مهربانت را در بر داشت...
سکوت می کنم دیگر نمی توانم به راه رفتن ادامه دهم...

ایستادم گریه امانم نداد نگاه به آسمان .لبانم سکوت. اشکها نم نم بر روی گونه ها...

غرش آسمان مرا به خود می آورد نگاهی به اطراف می چرخانم با نگاه نگران مردم
همراه می شوم که هر کدام زیر لب مرا دیوانه می پنداشتن...

باران تندی شروع به باریدن کرد صدای گریه ام میپیچد سراسیمه باز می گردم ...

این روزها حال و هوایم دیدنیست خدایا پناه بر تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:8  توسط مترسک  | 
لحظه های غربتم را با تو تقسیم میکنم

با تو ای بید مجنون !

با تو ای همیشه عاشق !

با تو ای همیشه مهربان !

ای باد خیال مرا کجا میبری ؟

من به تنهایی خو گرفته ام

من عادت دارم که با یاد دوست ٬غربتم را بیصدا بگذرانم

من ایجا میان اینهمه دوست

میان اینهمه قوم

در این شهر شلوغ

چقدر تنهایم !

خدای من !

هر روز بارها و بارها

تنهایی مرا میگریاند

جای گله نیست

توهم تنهایی !

اما دلخوشم٬ که تو هنوز با منی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:36  توسط مترسک  | 

سلام....

امروز چقدر يخ و خشك بوديم. حتي يه نگاه ساده به هم نكرديم. حتي يه سلام...

ديگه خيالم داره كم كم از بابت تو راحت ميشه. هميشه بيشتر از خودم نگران تو بودم كه نكنه از دوريم غصه بخوري و دلتنگم بشي. اما ديگه نگران نيستم. چون حتي وقتي جلوي چشاتم بازم انگار نيستم. بازم منو نمي بيني. اين يعني حتي اگه نباشم غصه نمي خوري. اينجوري منم نگرانيام كمتر ميشه. اما خيلي زود بود واسه اينجور رفتارا. خيلي زود بود يخ بزني. آخه هنوز خيلي وقت نيست كه رفتي. خب قسمت منم اينه ديگه. تا ميام كسي رو دوست داشته باشم اون عاشق يكي ديگه ميشه و واسه خاطر يكي ديگه منو زير پاهاش خرد مي كنه و ميره و پشت سرش رو هم نگاه نميكنه.

 امروز كه مجبور بودم واسه حفظ ظاهر خودم رو بي تفاوت نشون بدم داشتم مي مردم از غصه. احساس مي كردم دارم خودمو خفه مي كنم. اونم بي تفاوت بود خب. اون راس راسكي منو فراموش كرده. وقتي برگشتم خونه همش دستم مي رفت رو گوشيم و مي خواستم صداشو بشنوم اما من نمي تونم. بايد جلوي دلمو بگيرم. نبايد بيشتر از اين نه اونو نه خدارو آزار بدم. آخه من به عشقمون قسم خوردم هرگز مزاحمش نشم. نمي خوام با حضورم اذيتش كنم. اما خودم دارم نابود ميشم. آخه من هرگز در مقابل عشقش دلمو سركوب نكردم. هميشه هر وقت دلتنگش ميشدم باهاش حرف ميزدم. مي دونستم مزاحمم اما از رو نمي رفتم. غرورم رو به جاي دلم زير پام مي ذاشتم و مي رفتم سراغش. اما حالا كه غرورم لگدمال شده خودمم دارم دلم رو لگدمال مي كنم. البته دلم خيلي وقته زير پاهاي اون لگدمال شده. خيلي وقته پا رو دلم گذاشت و رفت. حتي يه نگاه زير پاش نكرد كه ببينه چطور دلم طفلكي منو له كرده. همه متوجه نابودي من شدن الا خود اون. امروز بچه ها تو دانشگاه گير داده بودن تو چرا چند ماهه كلا عوض شدي. ساكت شدي و حتي يه لبخند نمي زني. ميگن افسرده شدي. اما من بهونه آوردم كه از كار زياد خسته ميشم و.... اما تنها اونه كه متوجه نميشه چه بلايي سرم آورده و چه جوري منو به يه مرده تبديل كرده. حتي مرگم رو نديد....

امروز روز معلم بود. همش منتظر بودم بهم زنگ بزنه و تبريك بگه. مي دونستم محاله. مي دونم فراموشم كرده. اصلا شايد يادش نيست كه من معلمم. آخه پارسال اولين كسي كه بهم تبريك گفت اون بود. هميشه اولين نفر بود كه همه چيزو تبريك مي گفت. روز تولدمو.... روز معلم رو... اما حالا مطمئنم همه چي يادش رفته. يادش رفته من چه روزي پا به اين كره ي خاكي لعنتي گذاشتم. يادش رفته من كيم.... روز مرگم رو كه اصلا نمي دونه. اما من بهش ميگم. من روزي مردم كه اون داشت تدارك مراسم ازدواجش رو مي ديد. من شبي مردم كه واسه اون....

من مردم. اما اون حتي تاسف نخورد از مرگم. حتي دليلش رو نفهميد. آخه من .....

هيچي.... نمي خوام ديگه بنويسم. مي خوام براي هميشه، واقعا براي هميشه تمومش كنم و در اين هيچستان روببندم. اينجا گورستان است.و... قبر اين مترسك كه هيچ وقت هيچ كس سر مزارش حاضر نخواهد شد. مرگ اين مترسك براي هيچ كس مايه ي تاسف نشد. هيچ كس حتي دلش به درد نيومد از مرگ اين مترسك.... هيچ كس هرگز سر خاكش نخواهد اومد. اين مترسك داره ياد مي گيره نبايد از هيچ كس حتي از كسي كه ميگهحاضره  جونشو برات بده ، توقع داشت. نبايد عشق پرنده هارو باور كرد. اين مترسك باورش شده كه همه ي پرنده ها از مترسك متنفرند و آرزوي مرگش رو دارن و با نابودي اون خوشحال ميشن. اين مترسك كوچولو بي گناه بود. تنها جرمش دوست داشتن يه پرنده بود. اما اون پرنده چون از مترسك متنفر بود پر زد و از رو شونه هاي اون مترسك واسه هميشه جدا شد و با رفتنش آزاد شد... فقط پرنده ي كوچولو! اينو بدون كه آزادي تو از همه چيز تو اين دنيا واسه مترسك مهم تره. اون گه بدونه تو راضي هستش به مرگش. حالا كه تو تو آشيونه ي كوچيك و گرمت با جفتت خوشبختين اين مترسك هم به اين تنهايي راضيه. اما ديگه نا نداره. خسته است. بريده از همه چي. از بس پرنده هاي ديگه اومدن و مسخرشكردن كه چطور ميشه يه مترسك عاشق يه پرنده شه ديگه خسته شده. مي خواد بخوابه. مي خواد واسه هميشه اين هيچستان رو ترك كنه. واسه اينكه ديگه نياد سراغش مي خواد اونو آتيش بزنه. اما دلش نمياد. اگه هم نابودش نكنه شايد ديگه هرگز پا به اينجا نذاره. مي خواد واسه ابد همين جا دفن بشه. يادته هميشه بهت مي گفت اگه يه روز من نبودم بهم قول بده با يه شاخه گل رز بياي سر خاكش. حالا وقت اومدنته. ميدونه هرگز نميايي اما اون هميشه با چشماي باز مي خوابه تا همه بدونن چشم انتظار بود كه تموم شد.

 

 

خداحافظ پرنده كوچولو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:6  توسط مترسک  | 

روزی که آمدی انــــــگار تمام دنیا را در

آن لحظه به من دادند ولی افسوس نمیدانستم

آن روز برایم آخرین روز خوشی و خوشحالی

است با آمدنت تمام خوشیهایم بعد آن روز بر باد

رفت کاش هیچوقت نمی آمدی و هیچوقت در زندگیم

با تو روبرو نمی شدم با آمدنت برایم غم و غصه را آوردی

ومرا گوشه گیر زندگی کردی اکنون برای آن روزها افســـوس

میخورم که در کنارم بودی و نوازشم کرده ، دوستت دارم را بر

لبانت زمزمه میکردی حال کجایی ای بهترینم که بیایی تا مرا

در این حالم ببینی که چقدرغصه دارم و برای دیدنت ثانیه ها

را می شمارم برگرد تا فقط یک بار برای آخرین بار ببینمت

برگرد  تا یک بار فقط یک بار برای آخرین بار دوستت دارم

را بر آن لبانی که زمزمه میکردی بشنوم . دوستت دارم ای بهترینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط مترسک  | 


اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

 تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

 نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط مترسک  | 

قول داده بودم ديگه راجع به فرشيد ننويسم. اما وقتي اينجام نمي نويسم ديوونه ميشم. مي تركم از دلتنگي. من هميشه عادت داشتم حرفام رو بگم. رك بودنم باعث آزار خيلي ها از جمله فرشيد ميشد. من نمي تونم حرفام رو تو دلم نگه دارم. مي تركم. حالا هيچ كس رو ندارم كه باهاش درددل كنم و سرم رو بذارم رو شونه هاش و ببارم. فقط همين هيچستان برام مونده. اين هيچستان رو از اين مترسك نگيرين. اگه اينجا نباشه طفلكي كجا بره؟ چرا همه ي پرنده ها ازش مي ترسن؟ چرا ميگن اينجا نيا. اين هيچستان رو من واسه اين مترسك درست كردم. بزارين بمونه. بزارين حرفاشو اينجا بگه. محدثه! اين مترسك رو ببخش. آخه نمي تونه به قولش عمل كنه. اين همون همسفر توئه اما فرق كرده. ديگه اونقدر ضعيف شده كه همه ي قولاش رو فراموش مي كنه.

فرشيد! من بازم اومدم. آخه اگه اينجام باهات حرف نزنم كجا برم؟ به كي دردمو بگم؟ به كي بگم كه تو فراموشم كردي. خيلي سخته بفهمي كسي كه هيشه فكر مي كردي به يادته و حتي با وجود نبودنش بازم بهت فكر مي كنه و دلتنگت ميشه به كل فراموشت كرده و نمي خواد حتي يه لحظه باهات باشه و از بودنت عذاب مي كشه. اما خب بايد قبول مي كردم كه بودن من مايه ي عذاب توئه و تو با نبودن من راحت و شادي. خيلي سخته قبول كنم كه تويي كه اون همه دوسم داشتي از بودنم رنج بكشي. من خيلي اذيتت كردم. توام با رفتارت اينو تاييد كردي. هرچي گفتم ببخش چيزي نگفتي كه لااقل بدونم بخشيدي. اون روزا كه عاشقم بودي هرگز ازم دلخورم نمي شدي. مي گفتي مگه ميشه كسي از دست توي نازنين ناراحت بشه. يادته؟ اما نمي دونم چي شد كه حتي واسه بخشيدن من فكر نكردي و نبخشيدي. ديگه مي خوام با نبودنم رهات كنم. مي خوام در اين هيچستان رو براي هميشه ببندم و حذفش كنم. اينجا واسم دنياي خاطرات روزاي خوب و بدمن. خاطرات روزاي با خدا بودن. با تو بودن. عاشق بودن و مهمتر از اون معشوقه ي تو بودن. اما خب مي خوام ديگه هيچ اثري ازم نمونه كه باعث رنجش تو بشه. نمي خوام ازم برنجي بيشتر از اين. نمي دونم اين مترسك تنها و غريب بعد از نابودي اين هيچستان به كجا مي خواد پناه ببره و آروم شه. شايد اونم واسه ابد خاموش بشه.... اونوقت ديگه احتمال اينكه آخر هفته ها ببينيش و عذاب بكشي هم از بين خواهد رفت....

آسوده بيارام نكن فكر مرا هيچ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط مترسک  | 

به نام او كه تو را آفريد

آن زمان كه مانند پرستويي زيبا در آفاق وجودم پر كشيدي چه صميمانه در كنج دلم جاي گرفتي و حالا محبت را تنها و تنها در گرو چشمان افسونگر تو مي بنيم.

اي كاش در كنارم بودي  تا برگ برگ درخت زندگيم را به پايت فنا و نابود مي كردم. اي كاش در كنارم بودي تا سير نگاهت مي كردم تا جبران لحظه هايي  را كنم كه ازروي دينت را داشتم. ايكاش در كنارم بودي تا در سحر گاه تنهايي نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه مي كردم.

ايكاش در كنارت بودم و خودم را به  آغوش گرم و  پر مهرت مي افكندم و به آن آرامشي كه هميشه با تو بودن برايم به ارمغان مي آورد مي رسيدم. ايكاش در كنارت بودم تا سرم را روي پاهايت مي گذاشتم و خيره به چشمهاي همچو ماهت نگاه مي كردم و  تو همان لبخند هميشگي ات را نثارم مي كردي و دست نوازش بر سرم مي كشيدي و مرا به اوج عشقت مي رساندي. دوستت دارم. دوستت دارم.

يادته؟ حتي ازت خواهش كردم صدات رو كه براي من باشه يادگار بزاري پيشم اما دريغ كردي. خيلي بي انصافي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:22  توسط مترسک  | 

خويش را باور کن
هيچ کس جز تو نخواهد آمد
هيچ کس چون تو نخواهد زيست
شعله روشن اين خانه تو بايد باشی
هيچ کس چون تو نخواهد تابيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشی
هيچ کس چون تو نخواهد روييد
چشمه جاری اين دشت تو بايد باشی
هيچ کس چون تو نخواهد جوشيد
ريشه ها مي گويند ما توانا تر از آنيم که می پنداری
باز کن پنجره را ٬صبح آمده است
تک سوار اين جاده تو بايد باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد ٬
تو "خود آيی" باشی بر پهنه خاک
نازنين ٬داس بی دسته ما سال هاست ٬
خوشه نارسته بذری را می چيند ٬
که به دست پدران ما در خاک نريخت
کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جويند
خواب و خاموشی امروز تو را ٬
در نگاه فردا ٬در حضور تاريخ ٬
هيچ کس بر تو نخواهد بخشيد
هيچ کس جز تو نخواهد آمد
هيچ کس بر در اين خانه نخواهد آمد ٬
و نخواهد گفت بر خيز که صبح است
بهار آمده است
تو بهاری
آری
خويش را باور کن ...
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط مترسک  | 

همسفر بهترين سفر من!

 

يادته دو سال پيش اين موقع ها چه حال و هوايي داشتيم؟ خودمونو واسه رفتن به بهترين مهموني، به خونه ي بهترين كس و بهترين يار آماده مي كرديم. اما حالا چي؟ چقدر از اون روزا دور شدم من... چه زود همه چي به هم ريخت. چه زود قداست اون روزا رو از دست دادم. دلم واسه اون روزا يه ذره شده. احساس مي كنم خدا كلا فراموشم كرده. تو ميگي اينطور نيست و خدا هر گناهي رو مي بخشه. ميگي خدا بزرگه. منم به بزرگ بودن خداي خودم ايمان داشتم. دارم. اما بعضي وقتا كم ميارم. حس مي كنم اصلا يادش رفته منو خلق كرده. اما تو راست ميگي محدثه! خدا هرگز هيچ كدوم از مخلوقاتش رو فراموش نمي كنه. تو راست ميگي. شايد دلگير بشه اما هرگز فراموشم نمي كنه. مگه نه؟؟؟ محدثه! دعام كن. دعا كن بهش نزديك بشم. دعا كن بازم دوسم داشته باشه. دعا كن كمكم كنه. دعا كن بازم لياقت خوشبختي رو به دست بيارم. دعا كن خوشبخت بشم. دعا كن بتونم گناهام رو جبران كنم. دلم گرفته. الان كه با تو حرف زدم اشكام جاري شدن. دلم واسه خدا تنگ شده. وقتي مي بينم تو با اين همه مشكل چقدر با اميد و عشق به خدا حرف مي زني غبطه مي خورم و ياد دو سال پيش خودم مي افتم و آتيش مي گيرم كه چطور اون همه عشق و قداست رو خدا تو خونه ي خودش با دستاي خودش بهم هديه كرده بود رو از دست دادم. دعا كن بازم به دستشون بيارم.

محدثه ي من! تو راست ميگي. من مثل يه گودال يه جا وايسادم و ثابت موندم و هيچ حركتي نمي كنم. نه جايي واسه برگشت دارم. نه نايي واسه رفتن به جلو. انگار اصلا هيچ قدرتي واسه حركت ندارم. نمي تونم تكون بخورم. منتظر يه معجزم. اما تو راست ميگي تا خودم نخوام هيچ كس نمي تونه كمكم كنه. تو راست ميگي فرشيد رفته و من بايد رفنش رو باور كنم. بايد باور كنم كه تو اوج عاشقي رفت با يكي ديگه خوشي هاشو تقسيم كنه و غصه هاش رو ريخت تو دل من. من ديگه دلم جايي نداره.. همش غم و غصه است. ديگه اونقدر شكستم كه ظرفيت شكستن ندارم. اما اگه اينجوري يه جا بمونم به گنداب تبديل ميشم. مي گندم. بايد حركت كنم. بايد برم. بايد دلم رو خالي كنم از اين همه نا اميدي. بايد به رحمت و بزرگي خداي خودمون ايمان بيارم. يادته؟ چه ايماني داشتيم... چه اميدي.... سرشار بوديم از انرژي و اميد و زيبايي و قداست... اگه دلمون مي گرفت واسه خاطر اين بود كه قرار بود از محبوبمون جدا شيم. قرار بود تا چند روز ديگه تركش كنيم. اما با هم و با خودش عهد بستيم كه هرگز تركش نكنيم و دستاشو محكم بگيريم تو دستمون. يادته؟ حالا دستاي تو هنوز تو دستشه. اما من رهاش كردم. نمي دونم شايدم اون رهام كرد. اما حالا دستام خالين. حالا تو يه كوره راه تاريك، تنها با دستاي خالي يه جا ايستادم. نه نوري هست كه به جلو هدايتم كنه. نه راهي هست واسه برگشتن. تورو خدا دعام كن تا خدا يه نوري بهم نشون بده. تا شايد بتونم قدم از قدم بردارم و راه بيفتم. بهش بگو من ضعيفم. كوچولوام. تنهام. اگه دستامو نگيره واسه ابد همين جا كه ايستادم مي مونم و به گنداب تبديل ميشم. من گم شدم. بهش بگو خودشو بهم نشون بده. تا پيداش كنم. بهش بگو همسفرم گفت اگه اين بار دستامو بگيري بهت قول ميدم هرگز رهات نكنم. فقط بهش بگو اين دفعه اونم دستامو محكم تر بگيره و رهام نكنه. تورو خدا محدثه! بهش بگو به اين كوچولوي ضعيف كمك كن تا فقط يه قدم برداره و فقط دستاتو بگيره و تورو ببينه. بقيه راهو ميرم. فقط اگه ببينمش و پيداش كنم همه چي درست ميشه.

فرشيد! اين آخرين مطلبم براي توئه. به محدثه قول دادم ديگه از تو ننويسم. قول دادم سعي كنم همه چيزو جبران كنم. قول دادم سعي كنم خنده رو يادم بيارم. اما براي آخرين بار مي خوام ازت يه خواهشي كنم. هيچ وقت عشقت رو تقسيم نكن. عشقت رو، دلت رو فقط به يه نفر هديه كن. اگه به كسي گفتي عاشقشي به هر قيمتي شده باهاش بمون و بهش اثبات كن. نذار با رفتنت به عشق شك بكنه.. بذار بتونه عشق آدما رو باور كنه. باور شونو ازشون نگير. سعي كن به هر قيمتي شده باهاش بموني و نذاري هرگز اشك تو چشاش جمع شه. وقتي بهت گفت داره از دلتنگي تو جون ميده باهاش بمون و كمكش كن زندگي كنه. حق زندگي رو ازش نگير. به هر قيمتي كه شده باهاش بمون. يا نگو دوسش داري يا ثابت كن. يا عاشق نشو يا باهاش بمون. هيچ چيز رو براي رفتن بهونه نكن. بي بهونه برو. فرشيدم! يا عاشق نشو يا اگه عاشق شدي معشوقت رو به نابودي نكش. خنده هاشو ازش نگير. يه عاشق بايد سعي كنه به هر قيمتي كه شده خنده بياره رو لباي معشوقش نه اينكه به جاي خنده اشك بنشونه تو چشماش و غم و غصه رو دلش بعدم بگه من چون تعهد دارم ميرم توام با خودت اين كارارو نكن و سعي كن عاشق يكي ديگه بشي و با يكي ازدواج كني. سعي كن بفهمي كه وقتي دختري عاشق ميشه ديگه هرگز نمي تونه براي بار دوم عاشق بشه و با يكي ديگه زندگي كنه. اون فقط به ناچار جسمشو مي سپاره دست يكي و روحش تا ابد مي مونه پيش معشوقش. فرشيد! بهم قول بده به هر قيمتي شده با كسي مي موني كه بهش ميگي عاشقشي. قول بده با موندنت تمام غصه هارو بشوري و ببري نه اينكه با رفتنت تمام غصه هاي عالم رو بريزي رو دلش و بعدم بدون اينكه فكر كني چي به سرش مياد بري دنبال زندگيت. اون دختري كه تو عاشقش شدي هيچ گناهي نداره كه تو عشقتو تقسيم كردي. اونم به اندازه ي اون يكي از عشقت سهم داره. پس نابودش نكن. من هيچ گله اي ازت ندارم. من نابود شدم چون خودم دوست دارم. هميشه دوست خواهم داشت. هرگز نخواهم و نتوانم كه فراموشت كنم. اما تو فراموشم كن. زياد سخت نبايد باشه برات. اگه يه كم بيشتر به مريمت فكر كني تموم ميشم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط مترسک  | 

خدايا آخه چرا؟ چرا مردا اينجورين؟ چه جوري دلشون مياد با زندگي چند نفر بازي كنن؟ چه جور دلشون مياد احساسات دخترا رو به بازي بگيرن؟

فرشيد ماه من!بهم بگو تو مثل اونا نيستي. بگو با من بازي نكردي. بگو كه واقعا دوسم داشتي. بگو هنوز عشق من تو دلت زنده ست. بگو... اما اگه اينا رو گفتي بگو چرا پس رفتي؟ لحظه ي آخر كه ماجراي اون دانشجو و استاد رو بهت گفتم دليل رفتنت رو فهميدم. خودت گفتي كه اون استاد مي تونه چون دوسش نداره. اما تو مريم رو دوست داشتي. دوست داري واسه همين نتونستي منو نگه داري و نخواستي با من بموني. پس چرا گفتي تعهد؟ كاش مي گفتي دليل رفتنت عشق به مريم بود و بس. اما چرا من اين وسط واسه نابودي انتخاب شدم؟ تو گفتي رفتن واسه من راحته اما اگه اشكامو مي ديدي... اگه زندگيم رو كه شبيه جهنم شده مي ديدي و يه ذره انصاف داشتي اينو نمي گفتي. لحظه ي آخر دلم بيشتر شكست. واسه همين به خودم قول ميدم ديگه هرگز عشق هيچ كس رو باور نكنم و هرگز كسي رو دوست نداشته باشم. چون آخرش با يه بهونه ميره در حاليكه به خاطريه عشق ديگه رفته. اسمشو هم ميزاره تعهد.هيچ وقت به اين فكر نكردي كه وقتي بهم گفتي دوست دارم به من تعهد پيدا كردي...  آره تو با اين جمله چون منو به خودت وابسته كردي در قبال من مسئولي. اما تو به من با چشم يه موجود اضافي نگاه كردي و راحت مثل يه.... از زندگيت پرتم كردي بيرون و شايد از دلت. شايد بگي منم خواستم. آره من خواستم اما اين خواستن زماني بود كه تو ديگه حاضر نبودي مال من شي و ازم خواستي همينجوري باهات بمونم. حالا ديگه من مردم. برام هيچ اهميتي نداره چي به سر من و زندگيم مياد همونطور كه واسه تو مهم نبود. تو حتي يه بار ازم نپرسيدي چي به سرت مياد؟؟؟ پرسيدي؟؟؟ يه بار پيش خودت تو خحلوتت فكر كردي چي به سر دختري مياد كه راحت اومدي و گفتي عاشقشي و اونم با تمام وجود قبول كرد و با تمام وجودش كنارت موند چي مياد؟ چرا آخه شما اينجوري هستين؟ چراۀ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم خفه ميشم. دلم مي خواد سر خودم يه بلايي بيارم و از خودم انتقام بگيرم. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديگه اين چراي بي جواب يك ساله ام داره ديوونم مي كنه. آخه بي انصاف لا اقل يه بار جوابمو بده و بذار آروم شم. مي بيني تو حتي واسه آروم شدنم هم هيچ تلاشي نمي كني و نكردي. هيچ وقت جواب سوالام رو ندادي. نمي دونم شما مردا چرا از زجركش شدن ما لذت مي بريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثلا خواستي بگي مي توني خردم كني و غرورم رو بشكني؟ خواستي بهم نشون بدي منم اگه اسير شم حاضرم همه كاري در راه عشقم بكنم و نبايد اون همه مغرور باشم؟ خواستي خرد شدنم رو ببيني؟ خب حالا بيا ديگه... بيا ببين. الان هيچي از اون غرورم نمونده. هيچي از اون شادي هام نمونده. هيچي از اون ايمانم نمونده. همه رو واسه خاطر عشق تو از دست دادم. گله اي هم ندارم. راضيم. چون عشق تو بيشتر از اينا ارزش داره. اگه مي موندي بهت نشون مي دادم چققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققدر.... دوست دارم. چه جوري عاشقتم. من هنوزم هيچي از عشقم كم نشده. هنوز همون دل عاشق برام مونده. هنوز دوست دارم و عاشقانه مي پرستمت. دوست درام. اما كاش توام عشقت تموم نمي شد. ميگم تموم نمي شد چون ايمان دارم يه روزي توام عاشقم بودي اما خب من لياقت نداشتم نگهت دارم.لياقت نداشتم عاشقم بموني واسه همين رفتي و عشق يكي ديگه رو تو دلت زنده نگه داري. از من گذشتي به خاطر عشق به خاطر يكي ديگه. اما بازم خوبه كه به خاطر عشق رفتي. يه چيز مقدس. فقط فرشيدم قسمت ميدم به همون عشقمون كه يه روزي وجود تورو هم پر كرده بود جواب چرا هام رو بده. به عشقمون قسمت دادم. نذار ديوونه شم. بگو چه جور دلت اومد با من اين كارو بكني؟ من كه حاضرم جونم رو بهت بدم. من كه اينو بهت اثبات كردم كه. هر كاري خواستي كردم كه. چي كم گذاشتم؟؟؟ چرا يه لحظه به من فكر نكردي كه چي به سرم مياد؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ من بهت چه بدي اي كردم؟؟؟ چرا شما مردا از نابودي ما دخترا و شكستن ما لذت مي برين؟؟؟ چرا راحت ميرين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ديگه مهم نيست برات كه من اشك بريزم و غصه بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا واست مهم نيست من از دلتنگي ديوونه ميشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا واست مهم نيست من دارم خفه ميشم دارم ديوونه ميشم. مي خوام خودم رو نابود كنم تا تو راحت شي و خيلي ها به آرزوشون كه نابودي منه برسن... شايد توام..........

اگه اين بارم جوابم رو ندي در اين هيچستان رو براي هميشه تخته مي كنم و اين مترسك مرده رو براي هميشه به آغوش خاك مي سپارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط مترسک  | 

اينجا آسمان ابريست آنجا را نمي دانم

اينجا شده پاييز آنجا را نميدانم

اينجا فقط رنگ است آنجا را نميدانم

اينجا دلي تنگ است آنجا را نميدانم.

سلام محبوبم. همش دلم تنگه. من كه نمي تونم با خودت حرف بزنم. واسه همين ميام اينجا تا شايد يه خورده دلم خالي شه. بازم شب شد و دلتنگي هام بيشتر شدن. آخه هميشه شبا رو تا صبح با هم بوديم. يادته؟ از همين موقع ها شروع مي كرديم به صحبت كردن تا وقتي تو چشاي نازت رو ببندي و به خواب ناز بري. يادته؟ من كه تا خود صبح بودي بيدار مي موندم تا لحظه هاي شيرين با تو بودن رو از دست ندم. چقدر دلم واسه اون شبا تنگه. خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

يادته فرشيدم؟؟؟ چه روزايي با هم داشتيم. ايكاش زمان تو اون روزا وايميستاد. روزاي آخر يادته همش با هم دعوا مي كرديم. قهر مي كرديم. كاش اون لحظه هارو از دست نمي داديم. كاش اون لحظه ها رو با مهربوني سپري مي كرديم. يادته روزاي آخر ديگه مغرور شده بوديم؟ ديگه حتي وقتي دل همو شكستيم هيچ كدوم معذرت خواهي نكرديم. من گريه كردم و بهت گفتم واسه بار اول دلمو شكستي اما تو اصلا انگار نشنيدي. حالا كه نيستي ميگم كاش بودي و هر لحظه دلمو مي شكستي اما بودي. فقط بودي. فقط بودي. فقط بودي.

حالا كه نيستي تازه مي فهمم چققققققققققققققققققققققققققققققدر دوست دارم. حالا كه نيستي تازه مي فهمم تنهايي يعني چي. بي كسي چيه. حالا مي خوام بخندم اما بدون تو خنده رو واسه خودم حروم كردم. بي تو بهونه اي واسه حتي لبخند ندارم اما اگر هم دليلي پيدا شه من خنده رو حروم خودم مي دونم. بدون تو نبايد هرگز بخندم. هرگز. نه مي تونم. نه مي خوام. اگرم بخوام نمي تونم. بدون تو من هيچي نيستم. هيچي. تويي كه مي گفتي حاضري جونت رو برام بدي تا من لبخند بزنم حالا كجايي؟؟؟ حالا كه شب و روزم يكي شده كجايي؟؟؟ حالا كه لبخند زدن فراموشم شده كجايي؟؟؟ چرا جوابم رو ندادي؟؟؟ چرا جواب نميدي؟؟؟ حالا فقط منتظر مرگم باش. مرگ من شايد واسه خيلي ها لذت بخش باشه. واسه همه ي اونايي كه ادعاي عشق كردن و چون دوسشون نداشتم نفرينم كردن. وايه همه ي اونايي كه عشقشون به يه سال نكشيده معشوق تازه اي پيدا كردن. اما واسه تو چي؟؟؟ نمي دونم. من هنوزم دوست دارم فكر كنم تو هنوز دوسم داري. اما وقتي دلم ازم مي پرسه اگه دوست داره پس تو اين روزاي تنهايي و بي كسيت كو؟؟؟ چرا نمياد جلوي سيل اشكات وايسه؟؟؟ چرا نمياد تا غم و غصه هات رو به شادي تبديل كنه؟؟؟ اون موقع ست كه بي جواب مي مونم و فقط به دلم گوش ميدم و چشام دل شكستم رو با اشكاشون دلداري ميدن.... راستي تو كجايي؟؟؟ چرا اومدي كه حالا بري؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا فقط تو خوشي ها كنارم بودي؟؟؟ چرا نمياي تا نابوديم رو تماشا كني؟؟؟ تماشاييه.... بيا ببين....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط مترسک  | 

سلام محبوبم

دارم از دلتنگي مي تركم. دارم ديوونه ميشم. دلم خيلي گرفته. حوصله ي هيچ كاري رو ندارم. نه مي تونم يه كلمه درس بخونم نه كاري كنم. انگار به جز اشك ريختن كار ديگه اي يادم نمونده. هنگ كردم. فقط گريه يادمه و بس. خوبه خدا هست. آره درسته خدا هست. اون برگشته. يعني منم دارم سعي مي كنم برگردم. خدا پيشمه. حسش مي كنم. دوسش دارم. دارمش. اما بازم دلم تنگه. انگاري كوه غم و غصه رو دل منه. دلم برات تنگ شده فرشيدم. هميشه دوست داشتي فرشيدم صدات كنم. يادته؟ منم دوست داشتم م.....ه ي من صدام كني. خيلي وقته نيستي تا صدام كني. اواخر هيچ وقت اينجوري صدام نكردي. دلم تنگ شده واست. خيلي دلتنگتم. اصلا نمي تونم رو هيچي تمركز كنم. شب و روزم شده ياد تو. يا خاطره هامون. چقدر تو اين يك سال خاطره داريم ما.... چه حرفايي زديم. چه ديوونه بازي هايي در آورديم. چه عشق نابي داشتيم. عشق ما ناب بود. اما چرا به جدايي ختم شد؟؟؟ شايد واسه اينكه من و تو سر يه دوراهي با هم آشنا شديم. قرار نبود راهمون يكي بشه. اما من و تو يه مقصد رو واسه رفتن انتخاب كرديم. انگار از اول مي دونستيم راهمون آخرش جدا ميشه اما به زور خواستيم يه مقصد رو دنبال كنيم. ما به قصد رسيدن راه عشق رو انتخاب كرديم و آخرش راهامون رو از هم جدا كرديم اما من هرگز نذاشتم مسيرم دور بشه. هنوز تو همون نقطه كه از هم جدا شديم وايسادم. خيره به جاده... انگار هنوز منتظرم بر گردي. مي دونم ديگه محاله. اما من هنوز تو همون نقطه ايستادم. خيره به جاده اي كه اومديم و خيره به مسيري كه رفتي. جاده ترسناكه... تاريكه.... سرده....متروكه است.... تو اين جاده تنهام. مي ترسم... مي لرزم... يادته اون شبا كه تو از عشق برام مي گفتي و من چه جوري مي لرزيدم؟؟؟ من مي ترسم فرشيدم. مي ترسم تو همين نقطه تا ابد وايسم و آخرش از پا در بيام. نمي تونم حركت كنم. چرا؟؟؟ هر وقت مي خوام يه قدم بردارم پاهام مي چسبن رو زمين. نمي تونم حركت كنم. من منجمد شدم. من مردم. من...

تنهايي تو يه مسير تاريك تو يه نقطه وايسادم. مي ترسم. مي لرزم. دعام كن... كمكم كن....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:38  توسط مترسک  | 

از من جدا مشو كه توام نور ديده يي  

آرام جان و مونس قلب رميده يي

از دامن تو دست ندارند عاشقان  

پيراهن صبوري ايشان دريده يي

از چشم زخم دهر مبادت گزند زانك  

در دلبري بغايت خوبي رسيده يي

منعم كني ز عشق وي اي مفتي زمان  

معذور دارمت كه تو او را نديده يي

آن سرزنش كه كرد ترا دوست، حافظا

بيش از گليم خويش مگر پا كشيده يي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:5  توسط مترسک  | 

سلام محبوبم. آره هنوزم ميگم محبوبم. تا ابد خواهم گفت. آخه من هميشه دوست داشتم و خواهم داشت. اواخر احساس مي كردم كه ديگه دوسم نداري... ديگه دلت واسم نمي تپه. ديگه دلت واسم تنگ نميشه.... تو مي گفتي من اشتباه مي كنم اما من هيچ اثري از دلتنگي تو وجودت نمي ديدم. اگه ازت سراغي نمي گرفتم شايد هيچ وقت سراغم نمي اومدي. اواخر فقط يه توقع ازت داشتم كه حتي اونو جواب ندادي و رفتي... بهت گفتم تنها كاري كه حالا كه ميري مي توني برام بكني اينه كه جلوي ديوونه شدنم رو بگيري... گفتم لا اقل بهم بگو چرا؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟ تو گفتي من نخواستم. ناخواسته اين راه رو اومدم. اما خب تا حالا فكر كردي كه تويي كه از اول مي دونستي و مي خواستي تنهام بذاري وقتي فهميدي عاشق شدي مي رفتي بهتر بود تا اينكه بيا يي و همه چيزم رو حتي خداي منو ازم بگيري و بري... اما من بازم گله اي ندارم. خودم خواستم. منم اومدم. اما من نمي دونستم قراره نابود شم. من... من تبديل شدم به يه مرده ي متحرك. به خدا قسم ديگه هيچي ازم باقي نمونده... بعضي وقتا به خصوص  اواخر فكر مي كردم انگار اصلا حرفامو نمي شنوي يا نمي خواي بشنوي... آخه من هر چي از غصه هام مي گفتم تو ديگه هيچ عكس العملي نشون نمي دادي. حتي ديگه نمي گفتي غصه نخور گل من.... حتي نپرسيدي اشك ريختنات واسه چيه؟؟؟  حتي نپرسيدي  بدون من مي خواي چيكار كني؟؟؟ حتي فكر نكردي چي سر من مياد؟؟؟

اما خب من گله اي ندارم. احساس مي نم حالا كه دارم از غصه مي تركم و دارم به مرز جنون مي رسم خدا دلش  برام سوخته و داره بر مي گرده پيشم. مي خوام حسش كنم بازم. مي خوام باهاش حرف بزنم. ديشب باهاش حرف زدم. بعد از مدت ها... بهش گفتم چقدر تنهام... چه بي كسم. گفتم جز اشك همدمي ندارم. ازش تشكر كردم كه لااقل اشكامو ازم نمي گيره. باور مي كني روزي نيست كه بدون جاري شدن اشكام شب بشه و شبي نيست كه بدون اشكام سحر بشه.... خداجونم! ممنون كه اشكامو ازم نگرفتي... وگرنه حتما دق مي كردم. انگار تو نمي فهمي تنهايي يعني چي.... دلتنگي چيه....خب منم دعا مي كنم هيچ وقت مزه ي تلخ غصه و اشك و تنهايي و بي كسي رو نچشي... اما دلتنگي خوبه... سخته اما خوبه آدما دلشون واسه هم تنگ بشه.وگرنه عشق به وجود نمياد. بين من و توام دلتنگي سهم من شد شايد. نمي دونم شايد دل توام برام تنگ بشه هرازگاهي اما شايد مريمت همه ي زندگيتو پر كرده باشه و تو دلت جايي واسه من نمونه كه بخواد برام تنگ بشه و بهونم رو بگيره. بين ما نبايد هر دو نابود مي شديم. يكي بايد زندگي كنه... بخنده.... خوشبخت بشه...  غصه نخوره... اشك نريزه.... يكي خندون يكي گريون بهتر از دوتا گريونه... من آرزوم ديدن خنده هاي توئه و خوشبختيت... بقيش مهم نيست. مهم نيست كه من چه جوري دارم بهاشو مي پردازم. نميخوام حتي بهم فكر كني... نمي خوام دل كسي برام بسوزه... دعا مي كنم هميشه خندون باشي و فراموشم كرده باشي... شايدم كردي... نمي دونم... اما اگه اينارو خوندي فقط يه قول بهم بده.... قول بده نذاري خنده مثل من يادت بره. خيلي سخته همه چيز آدم تو اشك خلاصه بشه...خيلي دردناكه وقتي فكر كني هيچ كس نيست بهت فكر كنه و هيچ كس حرفاتو نمي فهمه... وحشتناكه وقتي تنهاي تنها باشي... هيچ كس رو نداشته باشي حتي بهت بگه گريه هات واسه چيه.... حتي بگه گريه نكن... خنده رو يادت بده... نذار مثل من شي كه دنبال كسي باشي كه خنده رو يادت بده... اما من ديگه نمي زارم كسي بياد تو زندگيم. هيچ وقت عشق هيچ كس رو باور نخواهم كرد. چون آخرش به يه بونه اي پست مي زنن و ميگن متا سفم نمي تونم باهات بمونم. يكي بهونش تعهده ... يكي تموم شدن عشقش.... يكي بهونش اينه كه تو از من سرتري و من نم يتونم خوشبختت كنم. اما مهم اينه كه به هر بهونه اي تنهات ميزارن و ميرن دنبال زندگي خودشون... حتي رفتني بهت نمي گن بدون من چي سرت مياد... بدون من غصه نخورياا....توام زندگي كن... ديگه اشك نريز... بخند... فقط ميرن... فقط رفتن رو ياد گرفتن و بس... انگار دل آدما خمير بازيه... به خدا دل ما آدما اگه مواظبش باشيم جاي خداست... خونه ي خداست... وقتي وارد دلي ميشي يعني هموخونه ي خدا ميشي... به قول استادمون ما همه جلوه ي خداييم... وقتي دلي رو مي شكني دل خدارو شكستي.... وقتي كسي رو خرد مي كني و مي شكنيش و تنهاش مي زاري انگار با خدا اين كارو كردي... من شكستم... نميگم تو شكستي چون خودم اومدم... خودم عاشقات شدم و هستم و خواهم موند.... اما هيچ وقت هيچ كس فكر نكنه دل آدما رو شكستن اهميتي نداره... تورو خدا يا هيچ كس عاشق نشه يا اگه شد تا پاي جون بمونه... واقعا بمونه... نگين اگه.... مي موندم و حاضر بودم جونم رو بدم برات. اگه ميرين بهونه نگيرين و برين. يه دفعه بگين دوست ندارم ديگه... بي بهونه برين... اما اگه كسي دلتون رو شكست هيچ وقت نفرينش نكنين... دعاش كنين تا خوشبختي غرق بشه جوري كه واسه ابد فراموشتون كنه تا يه وقت با ياد آوري خاطراتتون عذاب نكشه... دعا كنين اگه شمارو گريون كرد و رفت خودش هيچ وقت خنده از رو لبش محو نشه... واسه محبوب منم دعا كنين...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط مترسک  | 

سلام محبوب من:

خيلي وقته بهت سلام نكردم. آخه هيچ اثري اينجا ازت نيست تا بدونم بهم اينجا سر مي زني يا نه... اما امروز مي خوام دوباره بهت سلام كنم.

يادته؟ هميشه نگران تعطيلات نوروزي بوديم. هميشه مي گفتي تعطيلات رو مي خوايم چيكار كنيم؟ آخه ما هيچ وقت اين همه مدت از هم دور نبوديم. چه جوري تحمل كنيم؟ حالا ببين تعطيلاتم اومد و رفت... ما تحمل كرديم.... من كه باورم نميشه دوري تورو اما من خيلي وقته ازت دورم و دارم مي سوزم. حالا ديگه واسه من تعطيلات هر چي طولاني كه باشه فرقي نميكنه. آخه من كه ماه هاست ازت دورم. خيلي وقته از دستت دادم. نمي گم چون تو نخواستي. نه... شايد خدا نخواست و شايد هم...

اين روزا به خيلي چيزا شك كردم. به اينكه اصلا هيچ وقت شده دوسم داشته باشي؟ اما خوب كه به خاطراتمون فكر مي كنم مي بينم آره تو هميشه دوسم داشتي... حتي بعضي وقتا اين عشق به حد جنون مي رسيد. يادته؟ من خيلي وقتا بهت مي گفتم بهت حسوديم ميشه چون فكر مي كنم تو عاشقتر از مني... اين روزا همش دارم خاطره هامون رو مرور مي كنم و به ياد اون روزا اشك مي ريزم. الانم ....

دلم واسه اون روزاي اول آشناييمون تنگ شده... يادته؟ روزايي كه تو مي رفتي كتابخونه درس بخوني مي نشستي عوض درس خوندن با من صحبت مي كردي... روزايي كه بهم مي گفتي تو غصه نخور من خودم هميشه باهات مي مونم... اون روزا هنوز عاشق نشده بودي و اين حرفارو مي زدي... تحمل غصه خوردن منو نداشتي... اما حالا عاشقم هستي و پرپر شدنم رو با چشاي خودت مي بيني و حتي يه بار بهم مي گي گل من! غصه نخور من خودم هميشه پيشت مي مونم و هرگز تنهات نميزارم. يادته؟؟؟ كاش عاشقم نبودي ولي باهام مي موندي تا من بهت نشون بدم وقتي ميگم عاشقتم يعني چي... يادته شباي اول؟؟؟ شبايي كه من از سر تنهايي و دلتنگي واسه يكي ديگه تا صبح اشك مي ريختم تو نگرانم مي شدي و نصفه شب بهم زنگ مي زدي و مي گفتي گريه نكن ديگه منم غصم مي گيره ها... حتي اون موقع تو به من مي گفتي خانم... حتي اسم كوچيكمو صدا نمي زدي... يادته؟؟؟ كاش اون شبا بر ميگشتن... همون شبا كه من چون هيچ كسو نداشتم با ستاره ها حرف مي زدم. فقط اونا بودن كه مي ديدن من چقدر غصه دارم و تا صبح بالشم خيس خيس ميشه... تا اينكه تو اومدي و بهم گفتي چرا با ستاره؟ ديگه من پيشتم هر حرفي داري به من بگو... شبا بهم زنگ مي زدي و مي گفتي دارم اب ستاره هات قدم مي زنم. مي گفتي خوش به حالت كه با اين ستاره ها دوستي... كم كم همدم تنهايي هام تو شدي. ديگه شبا رو هم تا صبح بودي. ديگه نور ستاره ها از بين رفت. آخه ديگه تنها نبودم. اما يه اتفاقي اين وسط افتاد... اون روزا كه با ستاره ها حرف مي زدم خدا صدامو راحت مي شنيد. آخه من فكر مي كنم اونا به خدا نزديكترن. از روزي كه از اونا دور شدم از خدا هم دور شدم... اما ديشب... بازم تنهام... خيلي وقته شبا هيچ همدمي ندارم كه اشكامو پاك كنه... همش به خودم ميگم بازم با خدا حرف بزن اون مي شنوه... اما.... خجالت مي كشم. اما ديشب بازم با ستاره ها حرف زدم ميخوام تا آخر عمرم باهاشون بمونم. مي خوام دوباره منت كشي كنم و باهاشون دوست شم. اونا همدم خوبين. حتي تو شباي ابري تنهام نمي ذاشتن. يادته؟ من مي گفتم بهت ستاره هارو مي بيني؟ تو مي گفتي آخه همه جا ابريه... ستاره اي نيست... اما من اونارو مي ديدم. به خدا راست مي گم. آسمون پر ستاره بود اما بقيه بهم مي گفتن تو ديوونه اي آخه همه جا پر از ابراي تيرست. اما من ابري نمي ديدم. همه جا صاف و پر از ستاره بود. اما حالا همه مي گن ستاره هارو تماشا كن و من همه جا رو ابري مي بينم. اما ديشب سعي كردم ببينمشون. يه ستاره به اسمت كردم. حالا بازم شبا پيشمي. مي تونم با ستارت حرف بزنم. يادته وقتي ناراحت بودي من مي فهميدم. مي گفتي از كجا فهميدي؟ منم جواب مي دادم از ستارت. تو تعجب مي كردي. اما من واقعا مي فهميدم تو در چه حالي وقتي ناراحتي ستارت كم نو تر ميشه. دوباره برگشتم به همون شبا. بازم هيچي ندارم. نه اميدي نه انگيزه اي نه شادي... اين بار حتي خدارو از دست دادم... دستام خالي تر از روزاي اولن. حالا مي فهمم اون روزا دستام خالي نبودن چون خدا بود اما حالا... تو با اومدنت و با مهربونيات همه چيزو بهم برگردوندي اما زودي پسشون گرفتي اما من ازت گله اي ندارم چون همه رو خودت بهم داده بودي... فقط خدارو تو بهم نداده بودي كه اونو تو نگرفتي... اونو خودم از دست دادم. اما تو مي تونستي با موندن هميشگيت منو حتي بهش نزديكتر كني... اما خب نشد. بازم گله اي ندارم آخه خب تو اختيار زندگي خودت رو داري...

اين روزا خيلي تنهام. هر روز دارم تنهاتر از روز قبل ميشم و نا اميدتر... كاش خدا بر ميگشت. من ميرم سراغش اما خجالت مي كشم... فكر مي كنم ازم متنفره... فكر مي كنم الان شيطان داره از خوشحالي پر مي زنه و بهم ميگه ديدي هم خدارو از دست دادي و هم معشوق و محبوبت رو... دارم ديوونه ميشم. شايدم به قول خواهرم شدم. همه بهم ميگن ديوونه... شايد راست مي گن. من ديوونم؟ حتي جواب اينم نمي دونم. از بس سوالاي بي جواب از خودم و تو پرسيدم كه ديگه هيچي نمي دونم. آخرشم رواني ميشم. پس تو كجايي ؟ چي شد يهو... حالا كه بيشتر از قبل غصه دارم چرا نمياي بهم بگي غصه نخور... ؟ من پيشت مي مونم...؟ چرا نيستي؟ چرا؟ حتي اينجام بهم سر نمي زني... ديگه نا ندارم... حتي واسه نوشتن...فقط دعام كنين...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط مترسک  | 
خداوندا اگر روزي بشر گردي ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين بودن، از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ... چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر شريعتي
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:26  توسط مترسک  | 
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم.
چارلي چاپلين
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:25  توسط مترسک  | 
قفس داران سکوتم را شکستند/دل دائم صبورم را شکستند/به جرم پا به پائي عشق رفتن/پرو بال عبورم را شکستند/مرا از خلوتم بيرون کشيدند/چه بي پروا حضورم را شکستند/تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي روياي دورم را شکستند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط مترسک  | 
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط مترسک  | 
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داري.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:22  توسط مترسک  | 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند، ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم، نذاشت گلارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی می گفت خواب دیده که، اون گفته عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم، این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم، عجب چشای روشنی

باور نکرد یه مژه شو به صد تا دنیا نمی دم

یه تار مو خواستم نداد، گفت به تو دریا نمی دم

راس می گه هر چی اون بگه، من کجا و دیوونگی

چه جور به حرفش گوش کنم، اون گفت بچشب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم

اون گفت برم که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام، با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون، دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر، ابری شه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست، بیاد و شمدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده، حتی بهم بگه بدی

نشد دوست دارم بگه، به من که نه، به دیگری

نشد یه بارم رد نشه، از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

آتیش گرفتم و یه بار، نگام نکرد بگه آره

نشد یه باز حرف بزنه نذاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم، نشد نره، واسم دعا کنید زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده

گفته همین روزا میاد، اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط مترسک  | 

بازم پرم از خالي... باز برگشتم به روزايي كه به پوچي رسيده بودم و روزام تيره تر از شبام بودن. روزايي كه جز غم و غصه همدمي نداشتم. روزايي كه هيچ كس رو نداشتم تا اينكه تو اومدي. تو اومدي و با مهربوني وجودت دوباره به زندگي برم گردوندي. من دوباره معني شادي رو فهميدم. دوباره خواستم زندگي كنم. به خاطر وجود تو. به خاطر عشق تو. حاضرم جونم رو بدم واسه اينكه عاشقم بموني. تو با عشقت دراي تازه اي به روم باز كردي. يادم دادي بخندم. اشكاي شبونم رو از چشام پاك كردي. به جاي اشك لبخند رو جايگزين كردي. دوست داشتم فقط زندگي كنم. اما بي انصافي كردي آخرش. آخرش هر چي بهم داده بودي ازم پس گرفتي. خوشحالي رو... خنده رو... شادي رو... اميد به زندگي رو... همه رو گرفتي.... حتي عشقت رو پس گرفتي.... چه جور دلت اومد؟؟؟ چرا اين كارو كردي؟؟؟ من به عشقت ايمان داشتم اما تو اونقدر بي مهر شدي تو آخرين روزا كه باورم شد عشقت ته كشيده. من كه گفته بودم طاقت كم محلي ها و بي مهري هات رو ندارم... نگفته بودم؟؟؟ چرا تو كه مي خواستي اينجوري نابودم كني اومدي؟؟؟ نمي دونم چرا و به خاطر كدوم گناهم داغونم كردي... حالا بيا... بيا ببين كه بدتر از روزي هستم كه تو اومدي و ناجي من شدي. حالا روزام تيره تر از همه ي شباي عالمن. حالا هر لحظه آرزوي مرگ مي كنم. يادته روزاي اول كه حتي هنوز احساسي بهم نداشتي وقتي حرف مرگ رو مي زدم چقدر عصباني ميشدي؟؟؟ حالا كه ميگي عاشقي از اين حرفام لذت مي بري....! چرا؟ بيا ببين منو تا بيشتر لذت ببري. بيا ببين خنده چه جوري يادم رفته... بيا ببين كه ديگه هيچ انگيزه اي واسه زنده بودن حتي ندارم... زندگي رو كه از ياد بردم. بيا ببين و لذت ببر. مگه نمي خواستي همين روزارو ببيني؟؟؟ خب بيا ببين. لذت بردن تو به هر قيمتي كه شده آرزوي من بود. اگه تو با نابودي من لذت مي بري باشه من راضيم. من هخودم دعا كردم تو فراموشم كني و حتي ازم متنفر شي تا ديگه از دوريم غصه نخوري... شايد اين باز خدا حرفام رو شنيده... اين دفعه دعام انگاري مستجاب شده... اما من بازم دوست دارم... بيشتر از قبل... خيلي بيشتر... اميدوارم توام به آرزوت رسيده باشي... حتما رسيدي...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط مترسک  | 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط مترسک  |